شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
معرفى كتاب 76
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
ملّى بنشان ( Sup . pers . i 553 محفوظست و از روى آن در تركيّه چاپى عكسى كردهاند همين روايت موجود است . زكريّاى قزوينى در آثار البلاد « 31 » در فصل راجع به آمد گويد كه جلال الدّين به آمد رسيد ، كسى به او خبر آورد كه تاتار در پى تو مىآيند و به تو نزديكاند . گفت : اين خبر را صاحب آمد فرستاده است تا ما را از سرزمين خود بگريزاند . هنوز صبح ناشده تاتار گرد او را گرفته بودند ، با جمع خود بجانب آمد گريخت ، از فراز بارو به زخم تير ايشان را كشتند و جلال الدّين نيز در آن واقعه كشته شد . پس از بازگشتن تاتار ملك كامل با عساكر خويش آمد و آمد را محاصره كرده آن را از صاحبش ( ملك مسعود ) گرفت و بشومى اين عمل كه با پناهندگان كرده بود پادشاهى او زايل گرديد . جوينى در جهانگشاى « 32 » گفته است كه قومى مىگويند او به لباس اهل تصوّف درآمد و در بلاد مىگشت ؛ و مطابق با اين قولى نيز در شرفنامهء بدليسى آمده است « 33 » منقول از رسالهء اقباليّهء ركن الدّين علاء الدّولهء سمنانى كه شيخ و استاد او نور الدّين عبد الرّحمن كسرقى ( اسفرائنى ) گفت « سلطان در سلك رجال اللّه درآمده مدّتى در يكى از دهات بغداد بحرفهء پينهدوزى اوقات مىگذرانيد تا بجوار رحمت الهى پيوست » ؛ و نظير اين حكايت در تذكرة الشّعراى دولتشاه سمرقندى « 34 » نيز منقولست كه جلال الدّين در حلقهء درويشان درآمده بود و بحرفهء پينهدوزى مشغول بود و تا شصت سالى پس از تاريخ 628 زنده بود « 35 » . جلال الدّين مينك برنى صاحب چند فرزند شد : يكى پسرى بود بنام قيمقار
--> ( 31 ) چاپ ووستنفلد 330 تا 331 ، چاپ بيروت 492 . ( 32 ) ج 2 : 191 . ( 33 ) چاپ روسيه ج 1 : 371 . ( 34 ) چاپ براون 148 . ( 35 ) مقدمهء نفثة المصدور چاپ يزدگردى ص هفتاد و هشت ، حاشيه ديده شود . دو روايت ديگر نيز سبط ابن الجوزى در مرآة الزمان آورده است ( ج 8 : 669 تا 670 ) كه با روايات مذكور مىسازد و نمىسازد .